شهر رمان

خرید بک لینک
ای دوست کجایی؟ من با همهی درد جهان ساختم امابا درد تو هر ثانیه در حال نبردمتو دور شدی از من و با این همه یک عمرمن غیر تو حتی به کسی فکر نکردم من خسته تن از این همه تاوان جداییای بیخبر از حال من امروز کجاییمن صبر نکردم که به این روز بیفتمانقدر نگو صبر کنم تا تو بیاییای دوست کجایی؟ انقدر که راحت به شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

سامان سرش درد میکرد یه مسکن خورد و رفت اتاقشون بخوابه همش به فکر انتقام بود یه حس عجیبی داشت دلش نمیومد دل لاله رو بشکنه ولی بعد که به مادرش فکر میکرد عصبی میشد همش تصویر رها تو ذهنش میومد تصویر لاله خنده های رها خنده های لاله عصبی شده بود از این حس مبهم باید چی میکرد ؟چی خوب بود؟ ایا عاشق لاله بود؟ شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

هَرچہ دارَم مالِ تو...

چِشم های خَستہ و پر...

اِنتِظارَم ماڸِ تو...

یِڪ دِڸ ِ دیوانہ دارَم...

با هِزاراڹ آرزو...

آرزویَم هیچ...

قَلبِ بی قرارَم ماڸِ تو...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 14:10 توسط فرشته |
شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

شیوا:خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدمدو سال قبل:یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

امروز:شیوا:تو فکر و خیال دو سال پیش بودم که در زدن-بفرمائیدبابام اومد داخل :دخترم وسائلت رو جمع کردیخیلی سرد جواب دادم بلهبابام:دخترم من همه ی این کار ها رو بخاطر خودت کردم امیر پسرخوبیه تو رو خوشبختت میکنه-شما اگه خوشبختی منو میخواستید میزاشتید با مازیار ازدواج کنمبابام:اخه اون پسره چی داره ها؟؟؟؟- شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

ریحانه:باید به مهدی میگفتم شیوا داره میرهسریع شماره مهدی رو گرفتممهدی:الو ریحانه سلاممن:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میرهمهدی:واقعامن:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیرهمهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شدمن :زود تصمیمت رو بگیرمهدی:خدافظ عزیزممن :خداف شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرونیحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامتامروز ناهار مهمون منمازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنممهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیمریحانه:نه چه مزاحمتیداشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدمداد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

صفحه بندی